تبریک تولد
امشب که شب تولدته بهترین ها رو آرزو کن
من هم از خدا همون بهترین ها رو برایت آرزومندم.
(انیس جوووونم تولدت مبارک)

امشب که شب تولدته بهترین ها رو آرزو کن
من هم از خدا همون بهترین ها رو برایت آرزومندم.
(انیس جوووونم تولدت مبارک)


یا مقلب القلوب والابصار
بوی سبزه بوی توت
بوی ماهی رنگی
...
بوی عیدی های تا نخورده ی لای کتاب
...
با اینا زمستون و سر میکنم...
با اینا خستگیمو در میکنم...
با اینا...
یک سال دیگه هم گذشت بدون اینکه متوجه گذر زمانش بشیم.با خوبی ها و بدی هاش...وقت خداحافظی با زمستون فرا رسیده و عید نوروز با رسم و رسوم باستانی اش در راه است نزدیک عید که میشه علاوه بر حس شکفتن ته دل یک احساس دلتنگی داریم یک سال دیگه از بهار زندگی مون گذشت...شاید یک سال دیگه به یک اتفاق خیلی خوب نزدیک شدیم...شاید یک سال دیگه به بهار همیشگی نزدیک شدیم...
انگار همین دیروز بود...دانشگاه...نزدیک عید که میشد خدا خدا میکردیم که زود نوبت تعطیلات برسه و بریم خونه...بین خودمون بمونه ولی الان دلم برای دانشکده تنگ شده. بهارهای دانشگاه فردوسی هم قشنگ بودااااا...بنده خداها اون همه گل کاری و چمن زنی هزار تا کار دیگه واسه ما میکردن اما کو چشم بینا...
تا بوده همین طور بوده،کار ما آدما از همون اول دل کندن بوده...یک روز از خونه دل میکنیم و میریم مدرسه...یه روز از مدرسه دل میکنیم و میایم دانشگاه...یه روز هم...
الان هم باید از سال 89 دل بکنیم و بریم سال 90...(همین جا برای همه کسانی که در این سال ها ازشون دل کندیم طلب آمرزش میکنم) سالی که رفت هیچ وقت تکرار نخواهد شد و سالی که خواهد آمد...به امید اینکه سال 90 سال خوبی برای همه باشه...
پایه گذاری نوروز رو به جمشید نسبت دادن،پادشاه اسطوره ای ایران...بعضی ها هم به ساسانیان،خلاصه که این عید نوروز کلی فلسفه و تاریخ داره...یه وقت دست کم نگیریدش ها....
پیشاپیش عید همگی مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشین و به آرزوهاتون برسین.
|
|
مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است... به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. « ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي، مطلبي را به او
بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و
به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. » آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق
پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار
امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: « عزيزم ، شام چي داريم؟ » جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان
سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب
آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر
رفت و درست از پشت همسرش گفت: « عزيزم شام چي داريم؟ » و همسرش گفت: « مگه کري؟! » براي چهارمين بار ميگم: « خوراک مرغ » !! |
معلم داشت جریان خون در بدن را به بچهها درس مىداد.
براى این که موضوع براى بچهها روشنتر شود گفت :
بچهها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مىدانید خون در سرم جمع مىشود و صورتم قرمز مىشود.
بچهها گفتند: بله
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستادهام خون در پاهایم جمع نمىشود؟
یکى از بچهها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت.
به علت بی توجهی یک لنگه کفش وی از پنجره قطار بیرون افتاد.
مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند.
ولی پیرمرد بی درنگ لنگه دیگر کفشش را هم بیرون انداخت.
همه تعجب کردند.
پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد!