صندلی مرتعی...... سال اول ..... شماره اول !!
نخستین صندلی مرتعی با حضور
خانوم ریحانه رضایی!!

برای خواندن متن کامل مصاحبه به ادامه مطلب مراجعه نماید !!
نخستین صندلی مرتعی با حضور
خانوم ریحانه رضایی!!

برای خواندن متن کامل مصاحبه به ادامه مطلب مراجعه نماید !!
تا ساعاتی
دیگر نخستین
صندلی مرتعی با حضور:
ریحانه رضایی کلات
بحث ، سوال، چالش ! همه و همه در صندلی مرتعی!!
با ما همراه باشید تا اولین صندلی مرتعی را ببینید ............
منتظر همه شما هستیم !!!!
کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.
استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.
استاد گفت: “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی.
راز موفقیت در زندگی، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از “بی امکانی” به عنوان نقطه قوت است.
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رییس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کودک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است!»
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من»
![]()
![]()
![]()
معلم داشت جریان خون در بدن را به بچهها درس مىداد.
براى این که موضوع براى بچهها روشنتر شود گفت :
بچهها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مىدانید خون در سرم جمع مىشود و صورتم قرمز مىشود.
بچهها گفتند: بله
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستادهام خون در پاهایم جمع نمىشود؟
یکى از بچهها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.
هنگامی كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكی روبرو شد.
آنها دریافتند كه خودكارهای موجود در فضای بدون جاذبه كار نمی كنند .
(جوهر خودكار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح كاغذ نمی ریزد…)
برای حل این مشكل آنها شركت مشاورین آندرسون را انتخاب كردند …
تحقیقات بیش از یك دهه طول كشید،
۱۲میلیون دلار صرف شد و در نهایت :
آنها خودكاری طراحی كردند كه در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب كار می كرد،
روی هر سطحی حتی كریستال می نوشت،
و از دمای زیر صفر تا ۳۰۰ درجه سانتیگراد كار می كرد !!!
اما روس ها راه حل ساده تری داشتند
آنها از مداد استفاده كردند !
نتیجه :این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است :
۱. تمركز روی مشكل ( نوشتن در فضا ! )
۲. یا تمركز روی راه حل (نوشتن در فضا با خودكار !!!)
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت.
به علت بی توجهی یک لنگه کفش وی از پنجره قطار بیرون افتاد.
مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند.
ولی پیرمرد بی درنگ لنگه دیگر کفشش را هم بیرون انداخت.
همه تعجب کردند.
پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد!
((صندلی مرتعی ))
سلام بر همکلاسی های عزیزم ؛
اون روز خانوم دولتی افاضه فرمودن که وبلاگ خیلی تکراری و عادی شده (البته با همون لهجه سبزواریشون ها ) منم به لهجه تربتیم گفتم که علتش اینه که فقط من و خانوم برات زاده مطلب میذاریم !!! به نظرمم علتش همینه ..... البته یه چیزه دیگم به ایشون گفتم و این بود :
گفتم : ایشالله بعد امتحانا و واسه تابستون ایده های جالب رو تو وبلاگ مطرح میکینم تا همه حالشو ببرن !!
خب مقدمه تموم شد .... حالا بریم سر اصل مطلب یا همون ایده های جالب !!!
من به چند تا وبلاگ دانشجویی که سر زدم، تو وبلاگشون بحثی دارن تحت عنوان "صندلی داغ" . حتما تو تلویزون هم دیدن که مثلا یه نفر رو دعوت میکنن تو برنامه ها و با عنوان صندلی داغ سوال های متنوع ازش میپرسن !!
ما هم قرار از این به بعد تو وبلاگمون از بچه ها دعوت کنیم که بیان رو صندلی داغ وبلاگ ما بشینن و به سوالات ما پاسخ بدن .(البته از اونجایی که ما سراسر از خلاقیتیم اسمشو عوض کردیم و گذاشتیم " صندلی مرتعی" )
مسابفه هم به این صورته که ابتدا از بچه ها دعوت میشه ثبت نام کنن ( آخه خیلی کارمون درسته و باید حتما ثبت نام کنین، کلا الکی که نیست که همینطوری بیان!!!) . وقتی که ثبت نام کردین، بر اساس اولویت ثبت نام ازتون دعوت میشه که شرکت کنین. بدین صورت که من طی یک پُست (مطلب) همه سوال هارو مطرح میکنم و به شرکت کننده اجازه میدم که بتونه اون مطلب رو ویرایش کنه. یعنی کسی که شرکت کنندیه، میتونه بره و زیر هر سوال جواب رو بده !!
سایر بینندگان ( منظورم بقیه بچه هان ) در قسمت نظرات ما رو به فیض میرسونن!!!!
خب تا اینجا که متوجه شدین ؟!! اگه نشدین ازم بپرسین تا توضیح بدم واستون؛گرچه که کلاس ما هیچ وقت هیچ چیزیو نمیفهمه !!!!!!
و اما سوال ها به گونه ای طراحی شده که در اون هم خنده هست هم فضولی هم پر رویی هم ..... ولی تمام سعی بر این شده که به کسی توهین نشه خدای نکرده. حدود 40 تا سواله که باید جواب بدین و حدالمقدور به طور خلاصه !!( باز نیان انشاء بنویسین ها ). حداکثر به 5 تا سوال هم میتونین پاسخ ندین و رد بشین.
هر کس که قرار بود شرکت کنه من به محض اینکه سوال هارو گذاشتم تو وبلاگ بهش خبر میدم و اون باید سریعاً جواب بده ( من قبلش باهش هماهنگ میکنم که دسترسی به اینترنت داشته باشه)
اگرم تا دو ساعت بعد جواب نداد با کمال احترام ایشون حذف میشن و میریم سراغ نفر بعدی !!!!
خب فکر میکنم مبسوط بود و متوجه شدین ؟؟!! انشاالله که شدین !!!
خب حالا بشتابین و بیان ثبت نام کنین !!
هرکس که اسمشو تو قسمت نظرات همین پُست زودتر بذاره اولویت شرکت داره!! حتما زودتر شرکت کنین ، آخه درسته که مثل اون کلاس خط محدودیت ظرفیت نداره(!) ولی میترسم مثل اون شرمندتون بشیم. آخه اون کلاس در همون ثانیه های اول پر شد و خیلیا علی رغم علاقه زیاد نتونستن ثبت نام کنن !!!!
پس سریع بجنبین خواهران و برادران !!
راستی دیشب شب آرزو ها بود! واسه همتون یه آرزوی توپ کردم !!!
(( آرزوی موفقیت ))
شاد باشید و پیروز!!
سنگتراش
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می
کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران
بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند
است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد.
تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از
آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد
با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در
حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که
نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و
با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را
گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ
شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن
طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی
صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز
در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید
و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با
چکش و قلم به جان او افتاده است
سعي نكنيد اوني كه هستيد نباشيد، سعي كنيد در آنچه كه هستيد بهترين باشيد.
وقتی عاشق می شی مثل این می مونه که یک تکه سنگ رو به سمت دریا پرتاب می کنی
وقتی می خوای دل بکنی درست مثل این می مونه که بخواهی همون تکه سنگ رو از تو اون دریا پیدا کنی
من به دل کندن عادت کردم. روزگار این رو به من یاد داد. کاری که روزهای اول برام از مردن هم سخت تر بود.
حالا !!! ..... دل می کنم
سعی می کنم دیگه دنبال اون سنگه نگردم. سعی می کنم فراموشش کنم. می دونم سخته که بخوام دنبال اون سنگ بگردم. فقط فراموشش می کنم.
تصمیم گرفتم دیگه به هیچ دریایی اعتماد نکنم. شاید ایراد از سنگ باشه ...
امیدوارم خوشتون بیاد. البته من هیچ وقت فراموش نمی کنم هیچ کدومتونو.
در آستانه پايان امتحانات قرار داريم.. و چون مي دونم كه نمي خواهيم از هم جدا بشيم يعني تو تابستون مي خواهيم بيشتر با هم باشيم در نظر داريم يك كلاس خط 7 نفري زير نظر استاد عباس هاديزاده راه بندازيم .. ايشون نمونه كارهاشونو در نمايشگاه هفته آموزش در دانشكده علوم به نمايش گذاشته بودند و هركي كارهايشون و ديده ، محوشون شد.. در نتيجه با ايشون صحبت كرديم و قرار شد كه براي بچه هاي خوب منابع طبيعي يك كلاس اختصاصي بذارن.
با ظرفيت محدود ثبت نام مي شود.. مبلغ ثبت نام براي 10 جلسه 65 هزار تومان.
هر كي مي خواهد ثبت نام كنه به من يعني نازلي برات زاده خمارتاش ( با تاكيد بر خمارتاش) مراجعه كنيد.
در ضمن محل برگزاري كلاسها 4راه لشكر مي باشد..
با آرزوي موفقيت براي امتحانات باقي مانده
خدانگهدار
از وقتی یادمه همیشه دوست داشتم همه چی زود تموم شه.زود دوره ی
مهدم تموم شه٬ دبستان و راهنمایی و دبیرستان و کلا همه چی زود به
آخر برسه و ببینم بعدش چی میشه.یادمه از همون کلاس اول که امتحان
پایان ترم اومد تو زندگیم ٬ همیشه دوست داشتم زود امتحانام تموم شه.
حاضر بودم همشو توی یه روز بدم و برم سراغ بازی٬ تعطیلات
تابستون و خیلی چیزای دیگه که از چندماه قبل واسه خودم برنامه ریزی
کرده بودم. وقتی بین ۲تا امتحان بیشتر از یه روز فاصله بود غر میزدم
که کاش زود تموم شه و همیشه مامان میگفت بگو کاش خوب تموم شه!
همه میگن دانشگاه آدم رو تغییر میده. فکر می کردم همه فقط "می گن"
ولی دیدم همه درست " می گن". من که عوض شدم. دیگه دوست ندارم
تموم شه. دیگه دوست ندارم همه امتحانام رو توی یک روز بدم و برم
سراغ برنامه هام. حتی دیگه برنامه ای واسه تابستون نریختم. چون
دوست ندارم بیاد. دوست دارم بمونم٬ توی همین ۴سال٬ توی همین
دانشکده و بین شما.
می گن دانشگاه محل یادگرفتنه٬ درسته هیچی از گیاهان مرتعی یاد
نگرفتم ولی یه چیز رو خوب فهمیدم: دیگه آرزو نکنم زود تموم شه.حالا
که دوره ۴ساله کارشناسیمون داره تموم میشه میبینم خیلی زود به آخرش
رسیدیم.همه ناراحتیم٬ غم داریم. وقتی فکر می کنیم چقدر دلمون قراره
واسه همدیگه تنگ شه٬ با این که کنار همیم و به هم نگاه می کنیم ولی
حس می کنیم چقدر دلتنگ همیم.
از یه طرف هم باید خوشحال باشیم که داره خوب تموم میشه. با رضایت
از هم تموم میشه٬ با دلبستگی و دلتنگی تموم میشه. این که مطمئنیم دلمون
قراره تنگ شه و روزی ۱۰۰ دفعه از هم قول میگیریم که همیشه به یاد
هم باشیم٬ همه نشونست. نشونه ی اینکه توی این ۴سال بیشتر از یک
همکلاسی واسه هم بودیم. واسه هم ارزش داریم. اینکه با دوری از هم
دلمون تنگ میشه ثابت میکنه هرکدوم از دوستامون توی دل ما یه جایی
پیدا کردن که با نبودنشون جای خالیشون حس میشه.
تو اوج ناراحتی٬ خوشحالم. تو اوج اشک٬ میخندم. چون اوج دوست
داشتن رو با شما تجربه کردم.
فراموشم نکنین٬ فراموشتون نمی کنم.
پ.ن۱: من با فونت بلوگفا همیشه مشکل داشتم.
پ.ن۲:من حالا حالاها احساساتی نمیشم ولی اینقدر که از غم گفتین ٬ منم غم آلود شدم.
تولدت مبارك مهرآفرين جان انشالله كه هميشه سرحال و با نشاط باشي عزيزم
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد..
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
ردای فارغ
التحصیلی...... آیا می
دانید چرا ردای فارغ التحصیلی در کل جهان یک شکل است؟ آیا می
دانید نمونه ای دیگر از ارزشهای ایرانی که خود ما آن را نمی شناسیم ردای فارغ
التحصیلی است؟ حتماً شما
هم دیده اید که وقتی دانشجویی در دانشگاه های خارج از کشور می خواهد مدرکش را
بگیرد لباسی بلند و مشکی به تن او می کنند و کلاهی چهارگوش (که از یک گوشه ی آن
منگوله ای آویزان است) بر سر او می گذارند و بعد او لوح فارغ التحصیلی را می
خواند. اگر از
شما بپرسند که این لباس و کلاه چیست؟ چه پاسخی می دهید؟!! هنگامی که
از فردی اروپایی یا ژاپنی یا حتی آمریکایی سوال کنند این لباس چیست که بر تن فارغ
التحصیلانتان می کنید، می گویند به احترام «آوی سنت» (ابن سینا) پدر علم جهان این
لباس را به صورت نمادین می پوشیم. آنها به
احترام آوی سنت یا همان ابن سینای خودمان که لباسی بلند و ردا گونه می پوشید این
لباس را بر تن دانشمندان خود می کنند.آن کلاه هم نشانه ی همان دستار است که کمی امروزی
شده و منگوله ی آن نمادی از گوشه ی دستار خراسانی است که ما ایرانی ها در قدیم از
گوشه ی دستارمان آویزان می کردیم و به دوش می انداختیم. درتمام
دنیا لباس و کلاه ابن سینا علامت آدمی برجسته و دانش آموخته است . ولی بیشتر ما
خودمان این را نمی دانیم....
سلام بچه ها
با دکتر توکلی تماس گرفتم و ایشون گفتن که اسامی علمی اصطلاحات تو امتحان میاد و حتما یاد بگیرین(مثلا جوانه جانبی میشه Axillary meristums ).
همچنین امتحان تشریحیه و سوال تستی نداره !
امروز بعد از امتحان محصولات فرعی مرتع، چندتا از بچه ها واستادن و با مهندس ملتی و اقای فتحی، نگهبان،مهندس کافی و مهندس آستانبوس عکس گرفتیم. جای همه خالی؛ خیلی عکسای توپی شد. از این به بعد تا آخر امتحانا قراره این کارو بکنیم. پس هر کی میخواد تویه این عکسای بیاد ماندنی باشه ، بعد امتحان مثل جن نره خونشون و صبر کنه همه با هم آخرین عکسارو بگیریم !! بی شک این لحظات تکرار نخواهد شد !
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق
شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق
بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت،
نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از
ناامیدی زندگی کني.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از
جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم
یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت
آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا
گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش
به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه
خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین
مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه
با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست
صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به
تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی
نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم
در ما جریان یابند.
امیدوارم حيواني را نوازش کنی
به پرنده ای دانه
بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس
زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند
خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک
درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای
اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط
برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد
باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر
فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق
حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی
اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برايت آرزو کن
مگر مي شه پانتوميم آقاي اوليايي و كه مي خواست اداي سوسن خانوم در بياره يادمون بره؟
نه اينها همه حك شده در ذهنمون هستند.. و از آخر مگر مي شه شبه 12 خرداد 1389 كه اتحاد بچه هامون از همه روزها بيشتر بود فراموش كرد.. يه همدليو صفايي داشتند همه اون شب.. يه حس غريبي همه داشتيم اون شب.. بدترين لحظه ام برام اين بود كه منو ريحانه تيمسارمون همزمان در دبليوسي بوديم..به هم نگاه كرديم.. همو بغل كرديم و زديم زير گريه...
يا موقعي كه طاهره صادقي بعد از تحويل تنديسش من رفتم باهاش روبوسي كردم و محكم منو تو آغوشش گرفت و همونجاحس دلتنگي به من دست داد..
يا زماني كه پسر ها بالباساشون مشكل داشتند همه با كمك هم يكي كروات مي بست يكي شنل هاره گره مي داد همه به هم كمك كرديم و همه با هم بوديم و خوش بوديم... اما باز هم تو نگاه همه يه دلواپسي عميقي موج مي زد.. همه مي دونستن كه تموم شد لحظه هاي باهم بودنمون..
و موقع پخش كليپ پاياني من جلوي آقايون ايستاده بودم و محو تماشاي كليپ بودم كه داشت شعر خداحافظ پخش مي كرد و خوب يادمه آقاي سرگزي گفت... حيف كه گذشت.. كه منم يه لحظه برگشتم و ديگه نتونستم بغضمو نگه دارم و زدم زير گريه و سرگزي پرسيد... داري گريه مي كني.. و حس غريبي تو چشمهاي هممون موج زد... گذشت ولي خداراشكر كه به اين زيبايي با اين صميميت و با اين دلهاي پاك به اتمام رسيد دوره به يادماندني 4 ساله ليسانسمون...
تك تكتون و دوست دارم واسه همتون احترام قائلم... مهم نيست از كجا بوديم و به كجا مي رويم.. مهم اينه كه با هم بوديمو با ياد هم مي رويم...
سلام
بچه ها اين سلام منو يادتون مي مونه؟!!
اگه بمونه هميشه براتون تازگي داره
يادم هست روز اولي كه دانشگاه اومده بودم چقدر خوشحال بودم؛ يادم هست اولين كلاسمو كه زبان بود يك ساعت دير اومدم سر كلاس!!!
يادم هست كه خيلي چيزها رو ياد نداشتم؛ تك تك كلاسها رو يادم هست، يادم هست.....
حالا بعد از چهار سال داريم يه تجربه ي جديدي رو ياد مي گيريم، داريم تجربه مي كنيم كه بدون هم ولي به ياد هم زندگي كنيم.....
داريم سعي مي كنيم روي پاهاي خودمون وايسيم، داريم زندگي كردن رو دوباره تجربه مي كنيم
يادم رفت كه بگم زندگي كردن رو در كنار بچه هاي دوست داشتني و سر كلاس هاي خاطره انگيز ياد گرفتم، راستي يادم رفت كه بگم اين زندگي چقدر نامرده؛ اون كه مي دونست ما قراره يه روزي از هم جدا بشيم چرا ما رو با هم آشنا كرد؟!! اشكال نداره آشنا كرد چرا اينقدر صميمي كرد؟!!
يادم هست اولين كلاسمو كه زبان بود يك ساعت دير اومدم، يادم هست آخرين عكس يادگاريمونو روي سن، كنار هم، توي جشن فارغ التحصيليمون گرفتيم.....
مي بينم كه همه دارند درس مي خونند و من هنوز وبلاگ نويسي مي كنم.... خيلي وقتتون نمي گيرم فقط امروز متوجه شدم كه تعداد بازديد هاي كل وبلاگمون از مرز غرور آفرين 1000 گذشته و تا به اين لحظه به 1090 رسيده..
اين افتخارو به تمامي وبلاگ نويسان اين وبلاگ تبريك مي گوييم.. به اميد رسيدن به 10000 بازديدكننده..
خدا يار و نگهدارتون باشه...
بگذريم.. من بايد بگم دقيقاً سه هفته است كه هيچ فكري تو ذهنم نبود غير از جشن .. حتي تولد سحر هم كه بود تا به الان واسش هيچي نتونستم بخرم چون وقت آزاد و همين طور فكر آزادي نبود.. هرروز چه صبح چه بد از ظهر بيرون دنبال كارها بوديم..و مي خواهم اينو بگم دوست داشتيم اين كارو بكنيم و انجامشم داديم..
من خودم به نوبه خودم بايد تشكراتي را اينجا بنويسم:
اول از همه از همه بچه ها يي كه با نظرات و يشنهاداتي كه دادند، به هر نحوي كمك كردند خصوصاً كمك هاي مردمي كه شد دستشون مي بوسم و نهايت تشكر كنم...
دوماً از مهدي و ميعاد نخاولي كه در 2 هفته گذشته با نظرات حرفه اي شون كمك كردن به زيبا تر شدن جشنمون... خصوصاً ديروز كه از ساعت 8 ونيم صبح در دانشكده حضور داشتند و از يه ربع به 11 در آمفي تئاتر حضور داشتند و با تمرينات فراوان، تست سيستم هاي صوتي و نور... به عالي تر شدن جشن كمك كردن و پا به پاي ما كمك كردند و كار كردند..ممنونم دوستهاي عزيزيم..
از انيس نازم كه با شعر قشنگش جو غمگين جشنمون باز شاد كرد و لبخند به روي چهره هاي ناراحت بچه ها آفريد، ممنونم...
همچنين از پسر هامون،آقاي مهران همدم جو و عليرضا اوليايي كه زحمت كشيدن خصوصاً در اتوشويي..آقاي سرگزي، آقاي پرويان،آقاي فتحي، آقاي ميرزايي ، آقاي محمدي آقاي مجرد ... و همه كساني كه به ما كمك كردند ممنونم
يادم رفت از تمام بچه هاي كه صبح در دانشكده حضور داشتند و پك هارو درست كردند و لوح ها و تنديس هارو مرتب كردند وووو... خصوصاً مژده، عادله، مائده و وجيهه و تيمسار عزيز و مهربونم كه من خيلي دوسشون دارم تشكر مي كنم.
و در آخر از خود آقاي محبي كه تمام زحمات ما گردن ايشون بود بايد تشكر كنم كه اگر نبودي جشن ما هم برپا نمي شد و هيچ موقع اين خاطره براي مان نمي ماند... خوشحالم كه بودي و كمكمون كردي.. اميدوارم هميشه سربلند و پيروز باشي...
من فقط از اين ناراحتم كه بايد از اين بچه هاي خوب از همكلاسي هاي عزيزم جدا شم ولي هميشه با تماشاي فيلم زيبامون و مرور خاطره ها زنده خواهم ماند...
به قول آقاي اوليايي اين لحظه ها هستند كه مي موند بياييد قدر اين لحظه هاي با هم بودنمان را بدونيم...
از همه كساني هم كه كمك كردند باز هم نهايت تشكر را دارم... در ضمن بايد از پدر آقاي نخاولي كه به خاطر متن زيبايشان جشنمون با عشق بيشتر آغاز شد تشكر كنم..
پاينده و پيروز باشيد
دو روزه نخوابیدم، با خودم میگفتم که شب بعد جشن تا ظهر میخوابم، ولی نمی دونم چرا ساعت 6 صبح بیدار شدم.... نمیدونم، خودمم نمیدونم چرا ... ولی کلی حرف دارم که باید بگم.... شاید بخاطر همین حرفاست که با این همه بی خوابی نتونستم بیشتر از 4 ساعت بخوابم!
دیروز جشن مهندس شدنمان برگزار شد و تلاش های شبانه روزی همه مون تجلی پیدا کرد. همه آمدند و خیلی ها هم نیامدند، مخصوصا خیلی از اساتیدمان!
دیشب در حدود 45 دقیقه با مهدی نخاولی تلفنی صحبت میکردم، میگفت عالی برگزار شد، بین جشن های فارغ التحصیلی بهترین بود، میگفت موقع پخش فیلم، اشک های دکتر دانش را دیده، دکتر ناصری محو تماشا شده و.....
تو مراسم هم، همه میگفتن جشن خوبی بود و بعضی ها هم میگفتن نبود و البته برای من نظرات همه مهمه......
اما نمیدونم چرا هرچی کلنجار میرم، نمیتونم بخودم بقبولونم که جشنمان خوب برگزار شد، نمی دونم چرا ..... یا توقعم بالاست یا شایدم واقعا بد بود و بقیه واسه دلخوشی بهمون میگفتن خوب بود!
میدونم تاخیر در مراسم بود، میدونم لباس ها مشکل داشت، می دونم مجری بد بود، میدونم بی برنامگی مشهود بود، میدونم عکاس نداشتیم، میدونم پذیرایی در حد شخصیت خانواده هاتون نبود، میدونم..... اما بخدا نمیخواستم اینطوری بشه، شاید باید اینطوری نمیشد، شاید ادعاهای اضافی کردم و نتونستم پا به پای ادعاها بیایم بالا!
حرف های زشته مجری به دکتر دانش بخدا کمرمو شکست؛ شاید برای همین بود که به بدترین شکل ممکن با خانوم عادله و خاکسار زاده به خاطر یه اشتباه کوچیک تندی کردمو تمام زحمتاشونو به باد دادم وخستگی رو براشون به ارمغان آوردم؛ میدونم عذر خواهی فایده نداره، اما برای دل خودم که یه کمی آروم کننده هست! همین جا ازشون عذر میخوام و طلب بخشش!
از خانوم دولتی و سلیمی فرد هم معذرت خواهی میکنم، قرار بود مسابقه داشته باشیم، کلی زحمت کشیده بودن و هدیه خریده بودن و همه اینها نشد .... و چه بد شد که نشد ..... بخدا نمیخواستم که نشه ولی هرکار کردم نشد.... شما هم مرا ببخشید!
میگن مرد برای هضم دلتنگیاش گریه نمیکنه، قدم میزنه! من که دارم این نامه رو مینویسم و نمیتونم قدم بزنم، پس بذارین قدم نزنم و گریه کنم و نامه بنویسم....
از علیرضا و مهران و ابی هم عذر میخوام که نتونستم باهشون باشم، تو شبی که باید باهشون می بودم، نبودم! حق دارن ناراحت باشن و این کوچکترین حق شونه وکاملاً طبیعیه!
بچه های محیط زیست هم که ناراحتن، حتما بیچاره ها فکر میکردن با این همه پولی که دادن چه مجلسی خواهیم گرفت، اما باز هم نشد! از خانوم صادق به عنوان نماینده اشان عذر خواهی میکنم و انشاالله که عذر خواهیم را به گوش همه خواهند رساند!
بذارین چند تا تشکر ویژه هم بکنم و بعد رفع زحمت!
همین جا از تمام مسئولین دانشکده و واساتید و کارکنان محترم تشکر میکنم و از حضور سبزشون (اینجا دیگه کلمه سبز فیلتر نیست!) قدردانی میکنم (البته آنهایی هم که نیامدند...... کاش می آمدند). تشکر ویژه هم دارم از آقای فتحی که با مدیریت خوبش حسابی هوا مونو داشت.
از بچه هایی که در قالب طرح کمک های مردمی بهمون کمک کردن هم تشکر دارم و بنا به خواسته خودشون از نام بردن اسمشون معذورم!
از تیم اجرایی که تو این مدت تلاش های زیاد کردن و از وقت و درس و کارشون زدن؛ خانوم سلیمی فرد، منصوری، صادق و برات زاده، تشکر ویژه دارم. بی شک همت شما بود که تونستیم جشن و برپا کنیم!
از مهدی و میعاد ، برادرانی که به خاطر این جشن؛ برادر من شدن، همه جوره کمک کردنو پشت مون بودن ، تشکر میکنم. بخاطر مزاحمت هایی هم که واسه خانوادشون تو این مدت درست کردم ، عذر خواهی میکنم. فیلمی که ساختن حاصل عشق شون به ماها و اساتید و دانشکده اِمان بود! من که شاید تا امروز 15 بار فیلمو دیدم، خیلی کیف میکنم، شک ندارم شما هم خوشتون اومد! همین جا به نمایندگی از تمام دانشجویان ازشون تشکر میکنم! دمتون گرم واقعاً!
دم خانوم انیس هم گرم که اون شعر رو گفت! خوبه ایشون بود و با اون شعر قشنگشون به جشنمون صمیمیت و صفا داد وگرنه که .....! دستتون درد نکنه واقعا! از داداشتونم ازطرف من معذرت خواهی کنین. خیلی تلاش کردم که مجوز واسه نواختن گیتار ایشون هم بگیرم ....اما باز هم نشد!
از مینای عزیزم هم متشکرم که تو این چند وقت تمام خستگی ها و مشکلاتمو تحمل کرد و خم به ابرو نیاورد. خیلی وقتا منتظر میموند تا واسه شام یا نهار بیام خونه و من اینقد کار داشتم که یادم میرفت بیام خونه! واقعا ازش ممنونم.
تشکر پایانی و آخری رو هم از ......
از خانوم برات زاده دارم، دوست عزیزم که درسته مثل شماها از همون اول داره کمک میکنه ولی تو این سه هفته آخر سنگ تموم گذاشت، از همه چیزش زد تا بتونه بخش اعظمی از کارها رو به دوش بکشه، هرجا به بن بست میخوردم روحیه میداد، هر جا گیر میکردم ازش کمک میگرفتم خلاصه پا به پا اومد. اگه تندیس میخواستیم تهیه کنیم پایه بود و می اومد، اگه لوح میخواستیم باز هم میومد، اگه شیرینی، اگه میوه و.... وجودشو بین بچه های کلاسمون غنیمت می دونم و دستشو میبوسم! امیدوارم همیشه همین قدر پرنشاط و پرکار باشه.بازم ازت ممنونم! شک ندارم تهران هم که بری علی رغم پیدا کردن دوستای خوب ماهارو فراموش نمیکنی و همیشه بیادمون هستی؛ و صد البته که ما هم همیشه بیادتیم!
حسابی حرف زدم و گفتم ..... باید این حرفارو میزدم و خالی میشدم.... نمیتونم بگم تو جشن های آینده جبران میکنم؛ چون اولین و آخرین جشن دانش آموختگیمان بود که همه با هم بودیم!! انشاالله که در سایر مقاطع بتونین جشنی با کیفیت تر برگزار کنین! اگر کم و کاستی بود به بزرگی خودتون ببخشین و حلالم کنین!
خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار.
موفق و موید باشید!
دوستدار همه شما
محمود محبی
تولدت مبارك.. herzlichen Glueckwuensch zum Geburtstag mein Schatz.. Happy Birthday sweetheart..
به افتخار خانوم فلكي.......
....
....
....
حذفش کردم که سرتون به باد نره. در این باغچه باید کرم ماند. پروانه شدن را چه سود. جنگ گلها که دیدن ندارد.![]()
۱/ جویدن آدامس در سنگاپور ممنوع است.
۲/ تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای ۱۵ برای تقلب به زندان فرستاده می شوند.
3/ مشاهده فیلم های کاراته ای تا سال ۷۹ در عراق ممنوع بود.
4/ در ایسلند زمانی داشتن سگ خانگی ممنوع بود.
5/ در آریزونای آمریکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.
6/ در تایلند همه سینما رو مجبورند هنگام پخش سرود ملی قبل از شروع فیلم قیام کنند.
7/ در دانمارک روشن کردن ماشین قبل از چک کردن اینکه بچه ای زیر آن خوابیده است یا نه، ممنوع است.
8/ در سال ۱۸۸۸ در بریتانیا قانونی تصویب شده که دوچرخه سواران را موظف می کرد تا زمان رد شدن ماشین از کنارشان، زنگ دوچرخه هایشان را بطور پیوسته به صدا درآورند.
9/ در قرن ۱۶ و ۱۷ میلادی نوشیدن قهوه در ترکیه ممنوع بود و اگر کسی در حین خوردن قهوه دستگیر می شدن، به اعدام محکوم می شد.
10/ تا سال ۱۹۸۴، بلژیکی ها مجبور بودند نام فرزندشان را از یک لیست ۱۵۰۰ نفری در روزهای ناپلئون بطور رندوم انتخاب کنند.
11/ در برمه دسترسی به اینترنت غیر قانونی است. اگر فردی با اتهام داشتن مودم دستگیر شود، به زندان محکوم می شود.
12/ اتریش اولین کشوری بود که مجازات مرگ را در سال ۱۷۸۷ حذف کرد.
13/ در انگلستان، سر لاشه هر نهنگی که پیدا شود متعلق به پادشاه است و دم آن متعلق به ملکه.
14/ در فرانسه صدا زدن خوک با نام ناپلئون ممنوع است.
15/ در ویکتوریای استرالیا، تنها متخصصان برق اجازه تعویض لامپ برق را دارند.
16/ در انگلستان چسباندن برعکس تمبر حاوی عکس ملکه، نشانگر خیانت و پیمان شکنی با سلطنت است.
17/ در ورمونت، زنان تنها با اجازه کتبی همسرانشان حق استفاده از دندان مصنوعی را دارند.
18/ در واشنگتون، وانمود کردن به داشتن خانواده پولدار ممنوع است.
19/ در اوهایو آمریکا, ماهیگیری در زمان مستی ممنوع است.
20/ در میامی آمریکا، تقلید کردن رفتار جانواران ممنوع است.
21/ زمانی در کشور سوئیس، محکم بستن در خودرو جرم به حساب می آمد.
22/ در روآتای ایتالیا، عبور افراد غیر مسیحی از ۲۰ متری کلیسا ممنوع است. اما عبور بزرگراهی از فاصله ۱۵ متری کلیسای آن منطقه موجب دردسر پلیس شده بود، زیرا امکان توقف حودرو ها در آن منطقه بزرگران برای چک کردن مسیحی بودن یا نبودن شان وجود نداشت.
23/ در سوئیس داشتن یک پناهگاه برای شهروند الزامی است.
24/ در لینوئیس آمریکا دادن سیگار روشن به حیوانات ممنوع است.
اگر فکر مىکنید غمگین هستید، به اینها نگاه کنید
اگر فکر مىکنید کارتان سخت است، به این بچه نگاه کنید
اگر فکر مىکنید حقوقتان کم اس پس این دختر بچه چه بگوید؟
اگر فکر مىکنید دوستان زیادى ندارید ...
اگر فکر مىکنید درس خواندن سخت است، به این بچه نگاه کنید
هرگاه احساس کردید که دیگر باید تسلیم شوید، به این مرد فکر کنید
اگر فکر مىکنید کارتان سخت است، به این مرد نگاه کنید
اگر از سیستم حمل و نقل گله دارید، به اینها نگاه کنید
اگر فکر مىکنید جامعه با شما رفتارى ناعادلانه دارد، به این پیر زن نگاه کنید
از زندگى لذت ببریم، همان*گونه که هست و همان*گونه که پیش مى*آید
ما از خیلى*ها خوشبخت*تریم
بسیارى چیزها در زندگى هستند که چشم ما را به خود جلب مى*کنند
اما چیزهاى کمى هستند که این کار را با قلب ما مى*کنند ...
با سلام خدمت تمامی دانشجویان!!
چیه ؟!! ناراحتین ؟! چی ؟ من ناراحتم ؟ خوب معلومه که ناراحتم ! اصلا مگه میتونم ناراحت نباشم!!
کلا همه بچه ها گل کاشتن ! خدایش کلاسمون نابغه است ها !! نابغه تر از کلاس ما محیط زیستیاین!!!!
ولش کنین .... مهم نیست .... حالا که شده ..... بذارین یه گزارش کوتاه بدم و رفع زحمت کنم!!!
از بچه های کلاس، خانوم حسینی و صادقی و نوری رتبه هاشونو نمی گن، پس میشه حدس زد که نتونستن انتظارات رو برآمورده کنن.
خانوم سلیمی فرد هم که رتبشون شده 60 هوا و اقلیم و امید به خدا مشهد قبول میشن!(البته شبانه ها )
آقایون که کلا ترکوندن!! پس از درخشش آقای محبی، جناب همدم جو ، اولیایی وسرگزی هم گل کاشتن که البته واسه اینکه ریا نشه گفتن که نتایجشون اعلام نشه!!!!
خانوم سمانه محمدی هم اونطور که انتظار میرفت نتونستن رتبه خوبی بیارن و بسیار اندوهگین هستن!
خانوم نودهی هم که فقط میگن سال آینده !!!!
از بقیه بچه ها هم خبری در دست نیست و خوب معلومه که چرا خبری نیست !!!!
بچه های محیط زیستم که این روزا حال و هوای خوبی ندارن و محیط زیست اعصاباشون کاملا آلودست !!!!
این بود شرح وقایع و نتایج ارشد دانشکده ! استادا هم پس از شنیدن این نتایج بهت زده شدن ! انشالله سال دیگه جبران میکنیم !!! (حال میکنین روحیه رو ؟؟!!!! )
در پایان لازم میدونیم مجددا از خانوم برات زاده ، سلیمی فرد و خانوم احمدی (که خدایش همه رو شگفت زده کرد !!! ) تشکر کنیم و تبریک مجدد بگیم.
از خانوم حسینی و صادقی و نوری هم درخواست داریم رتبشونو بگن (جان ما!!) شاید اونطور که همه تصور میکنن بد نشده باشه !!!
ممنون که با ما همراه بودید!!
تا دیداری دیگر بدرود!!
صبح بخیر !!
هنوز اخباری مبنی بر رتبه های بچه های کلاس دریافت نشده ، فقط رتبه آقای ناصر پرویان (محیط زیست 84 و مسئول آزمایشگاه دانشکده) شده : 20 رشته محیط زیست. به ایشون هم تبریک عرض میکنیم.
همچنین آقای محمود محبی تونستن با افتخار زیاد در علوم سیاسی رتبه 1000 بیارن !!!!!!! برای ایشون هم آرزوی موفقیت داریم (البته برای سال بعد !!!)
به خبر توپی که الان به دستم رسید توجه فرمایید:
خانوم معصومه احمدی( !!) موفق به کسب رتبه 12 در رشته مدیریت و ارزیابی محیط زیست شدند! این موفقیت را به ایشان تبریک میگوییم (خودمم به ایشون یه تبریک مخصوص میگم و واقعا خوشحالم که بالاخره درسشونو تموم کردن!!!!!!!! )
تا بخش بعدی و اعلام رتبه های جدید خدا نگهدار !!